از ناداری تا روسپی گری یک دختر

نوشته: قدرت الله لشکری (خبرنگار)

https://www.facebook.com/naveed.nala

فقر دردی است که بیش از شصت فیصد جامعه ما را درگیر کرده، مردم افغانستان بیش از چهل سال است که جنگ را تجربه می کنند و این باعث شده تعدادی از زنان جامعه ما به روسپی گری  روی بیاورند، به شغلی که درآمد زیادی دارد اما به بازی کردن با عمر و زندگی شان منجر می شود!

تا به حال یک روسپی را از نزدیک ندیده بودم، به قول خود روسپی ها که می گفتند: ما روسپی گری را از شوق انجام نمی دهیم بلکه ناچار به این کار هستیم!

روز ها و شب ها با خود فکر می کردم که چه مجبوریتی وجود دارد که به این کار رو آورده اند؟

روز پنجشنبه بود تمام کار های دفتر را تمام کردم به درایور(راننده) تماس گرفتم که من خانه میروم آماده باش، ناگهان، شایان دوست دوران مکتبم تماس گرفت گفت: لشکری امشب یک مهمانی آماده کردیم بخاطر سالروز تولدم بیا خانه ما، گرچه خیلی خسته بودم ولی اصرار داشت  که حتما بیا منتظر هستیم، من هم از دفتر بیرون شدم رفتم بازار تا تحفه ای (کادو) برای سالروز تولد شایان خریداری نمایم! بعد از نیم ساعت  روانه خانه ی شان شدم. در راه این موضوع فکرم را مغشوش کرده بود که چرا یک جوان روسپی می شود.

زمانی که در محفل(مهمانی) رسیدم همه شاد بودند که گویا  تولد همه ی شان است، ناگهان چشمم به دختر خانمی خورد(افتاد)که خیلی افسرده و چهره اش غمگین بود، از دوستم شایان پرسیدم این خانم کی است؟ نکند یّنگّه (زن برادر) ما است؟

شایان با خنده گفت نه یّنگّه (زن برادرات) نیست، این کسی است که تا صبح برای ما و شما رقص و پای کوبی می کند و یک روسپی  بیش نیست،تعجب کردم گفتم شایان ضرور بود که مرا در چنین محفلی دعوت نمایی؟

بازهم به خنده برایم گفت لذت ببر از زندگی دنبال این موضوعات نباش، خود این روسپی خواست تا همرایم بیاید.

سوالی که بار ها ذهنم را درگیر خود ساخته بود بازهم در ذهنم تکرار شد. این روسپی چه مجبوریتی دارد که به این کار روی آورده؟

همه از محفل لذت می بردند و من به دنبال جواب  سوال های خود بودم!

رفتم کنار دخترخانم پرسیدم نام شما چی است؟ چند ساله هستید؟

با چهره افسرده و غمگین گفت :نام من را چه می کنی من شادخت هستم بیست سال عمر دارم یک روسپی هستم کسی هستم که بخاطر چند دقیقه لذت مردم شب و روز خود را در خانه های شان سپری می کنم.

با شنیدن حرف هایش سوالات زیادی به ذهنم آمد، و با خود گفتم باید همه ی جواب ها را از زبان «شادخت» بشنوم.

شروع کردم به سوالات پرسیدن از شادخت که آیا تو فامیل(خانواده) داری؟ آیا ازین کار تو کسی آگاه است؟ چه چیزی باعث شد که تو روسپی شوی…؟

شادخت از شنیدن سوالات من اشک در چشمانش جاری شد و بغض گلویش را گرفت و گفت: تو چرا میخواهی در مورد من بدانی اینکه من کی هستم و چرا این کار را می کنم چه اهمیتی دارد؟ همین که امشب آمدم در این محفل تا شما لذت ببرید کافیست .

اشک هایش را پاک کرد و گفت شما اولین شخص هستید که این سوال ها را از من پرسیدید و بعد شادخت داستان زندگی خود را چنین حکایت نمود! داستان هایی غمگینی دارم و از گفتن اش شرم دارم نوایی داشت شادختی ام اما فعلا یک روسپی بیش نیستم، آن شادخت دیروزی و یک روسپی فعلی . هزار افسوس که شادختی ام فدای غفلتم شد.

سال اول دانشگاه بود رشته حقوق می خواندم تازه دوران دانشجویی را تجربه می کردم و قرار بود روزی وکیل مدافع شوم واز حقوق مردم بیچاره خود دفاع نمایم، پدر کهن سالم با دستان لرزان خود می رفت تا کار کند مصارف خانه و پول دانشگاه مرا پیدا کند، پول شیر خشک برادر دو ساله ام و پول دوای مادر مریضم را که سرطان داشت پیدا کند، شب ها که از بازار برمی گشت دیگر توانی برایش نبود تا نان نوش جان کند بدون اینکه برادرم را در آغوش بگیرد خوابش می برد!

وقت تفریح(آنتراکت)در دانشگاه همه با هم میرفتن به کافتریا ولی من به یک شکلی خود را مصروف درس می کردم تا کسی نفهمد که من پول ندارم تا به کافتریا بروم، کسی نفهمد که من دختر فقیر هستم تا از نقطه ضعف من استفاده نکنند؛ روز ها را به همین شکل سپری می کردم تا بلاخره سمستر(ترم) اول ما تمام شد که با تمام شدن این سمستر امیدم بیشتر به زندگی به آینده ام بیشتر می شد، ولی بی خبر ازینکه با تمام شدن این سمستر زندگی من هم تمام می شود! مادرم سرطان داشت، پدرم پیر و ناتوان  برادرم خورد (کوچک) بود و خودم هم هزاران امید به آینده ام داشتم!

پدرم کسی که روز های جوانی اش  را فدای ما کرد ولی یک روز دم نزد، مادرم با وجود این که سرطان داشت ولی یک روز ناله و گریه اش را ندیدم، برادرم هم که از بازی های زندگی خبری نداشت که با او چه خواهد کرد!

سمستر دوم را با هزاران ترس و حراس آغاز کردم می ترسیدم از اینکه پدر و مادرم مرا تنها بگذارند با این ترس که چه وقت تنها و بی کس میشوم شب ها و روزها را سپری می کردم ولی باز هم امید به خداوند بزرگ داشتم.

وقت تفریح (آنتراکت) در صنف(کلاس) تنها بودم که ناگهان «حشمت» صنفی ام وارد صنف شد و پرسید شادخت خواهر تو چرا همیشه وقت تفریح در صنف می باشی؟ و مثل دیگر دخترها به کافتریا نمیروی و  همیشه در چهره ات ترس نهفته است، میشه دلیل اش را بدانم؟ من با خود وعده(قول) داده بودم که کسی را در صنف از داستان زندگی خود با خبر نمی سازم ولی حشمت که من را خواهر خطاب کرده بود تمام داستان زندگی ام را برایش قصه(تعریف) کردم بغض گلوی حشمت را گرفت و گفت بس بس! و از صنف خارج شد.

فردای آن روز مادرم سخت مریض شد تا اینکه روانه شفاخانه(بیمارستان) شدیم پول عملیات مادرم را نداشتیم مادرم در شفاخانه در دستانم جان خود را به حق سپرد و چقدر لحظه ی تلخ و دردناکی است که مادرت پیش چشمانت جان بدهد و تو کاری نتوانی.

پدرم روز به روز قامت اش خمیده تر میشد و امید اش نسبت به زندگی کمتر؛ برادرم آهسته آهسته بی مادربودن را تجربه می کرد! بعداز فوت مادرم مجبور شدم تا بعداز تایم دانشگاه کار کنم! تا پول شیر خشک برادرم و نان شب مان را فراهم کنم. هر جا که بخاطر وظیفه(کار) می رفتم تجربه کاری از من می خواستند و یا تقاضای نامشروع می کردند ولی من رد می کردم و جگرخون به خانه می امدم. بلاخره دست به گدایی روی سرک(خیابان) زدم، روز اول صدافغانی روز دوم 150 افغانی کارکردم و رفتم قلم(مداد) خریدم تا قلم فروشی کنم چند وقتی با قلم فروختن توانستم خرچ فامیلم(خانواده) را پیدا کنم ولی دیگر با این پول هزینه زندگی ما تامین نمی شد. تصمیم گرفتم دانشکاه را رها کنم رفتم داخل صنف که از همه خداحافظی کنم چقدر دشوار است که از آروزهایت خداحافظی کنی و ناچار باشی دیگر دنبال آرزوهایت نروی که منم همین کار را کردم و با همه خداحافظی کردم.

روز ها دنبال وظیفه گشتم ولی پیدا نکردم، دیوانه وار به سمت خانه می رفتم که از یک موتر(ماشین) صدا آمد! خواهر جان کجا میروی بیا ما برسانیمت کمی پیشتر رفتم دیدم داخل موتر یک دخترخانم جوان نشسته بود گفتم تشکر خودم آهسته آهسته میروم آن دخترخانم گفت خواهر جان دلم برایت سوخت که صدا کردم حالا اگر میروی بیا وگرنه برو همین قسم دیوانه وار به راهت ادامه بده، گفتم درسته خواهر جان  همرایت میایم ولی من فقط تا فلان جا میروم،  خانم جوان گفت درست است، در موتر بالا شدم(سوار ماشین شدم) و حرکت کرد از من پرسید که نامت چیست چی کار میکنی، گفتم شادخت هستم بیکار هستم وظیفه ندارم!

خانم جوان خندید و گفت حیف جوانیت نکرده شادخت از خود استفاده کن و نیاز نیست در سرک ها باشی تعجب کردم که این خانم جوان مقصد اش چه بود و چرا چنین چیزی را گفت، با دست خود به شانه ام زد وگفت: شادخت در چه فکر رفتی دروغ گفتم یا حرف دلت را زدم؟ گفتم نخیر هیچ کدامش ولی من منظور شما را درست نگرفتم. نمبر مبایل خود را برایم داد گفت حالا من میروم که کار دارم هر وقت فُرصت کردی تماس بگیر گپ میزنیم. خداحافظی کردم و از موتر پایین شدم خانه که رسیدم پدرم پرسید شادخت دخترم وظیفه پیدا کردی من با چشمان پر از اشک  گفتم نخیر پدر جان برادرم که تازه سرگپ آمده بود(زبان باز کرده بود) گفت نان نان ولی نانی در خانه وجود نداشت تا به برادرم بدهم به هزار بهانه خواباندمش و رفتم در بستر خوابم شروع به گریه کردم که چگونه با این مشکلات دست و پنجه نرم کنم تماس گرفتم به خانم جوان، که میشه فردا ببینمت کار ضرور دارم! صبح شد رفتم به دیدن خانم جوان و تمام داستان زندگی خود را برایش قصه کردم خانم جوان گفت دیگر مرا به «اسما» صدا کن، گفتم درست است اسما خواهر! اسما با شنیدن داستان زندگی من خندید و گفت شادخت از جوانی ات استفاده کن. ارزش این قدر غم خوردن را ندارد! گفتم اسما دیروز هم این حرف را گفتی و حالا هم. میشه واضع بگویی چگونه از جوانی ام استفاده کنم؟ گفت بیا من ترا همرای خود به یک دفتر می برم کار کن گفتم من بار ها رفتم کسی مره قبول نکرد حالا این چگونه دفتر است که مثل من دوازده پاس(دیپلمه) را به وظیفه می گیرد، گفت بیا که برویم من ترا معرفی می کنم خوشحال شدم و دوباره امید به زندگی پیدا کردم و رفتیم به طرف دفتر. به دفتر که رسیدم اسما مرا به رئیس دفتر معرفی کرد و خودش رفت. من بار اولم بود رو در رو با یک مرد نشسته بودم دست و پایم می لرزید که ناگهان کدام گپی نشود، رییس گفت سراز امروز تو استخدام شدی واز همین دقیقه کار خود را شروع کن زمانی که مهمان هایم آمدند تو پذیرایی کن وظیفه تو همین است. و ماه دوصد دالر هم معاش ات است و این صد دالر هم از همین ماه ات حالا برو در اطاق پاین لباس هایت را تبدیل (عوض)کن.

من خیلی خوشحال شدم و کار خود را شروع کردم بعد از ظهر کارم تمام شد. خرچ یک ماهه را خریداری کردم و با خودم به خانه بُردم پدرم و برادرم خیلی خوشحال شدند پدرم پرسید شادخت این پول را از کجا آوردی که سودا خریدی گفتم پدر جان امروز وظیفه گرفتم و رییس ام نصف معاش (حقوقم) یک ماه من را داد.

پدرم دیگر چیزی نگفت رفتم در بستر خوابم و آرزوهایم را ترسیم کردم یک ماه از وظیفه ام گذشت دیگر به فکر آرزو هایم هم نبودم فقط به همین فکر می کردم که بروم وظیفه پول به دست بیاورم تامخارج پدرم و برادرم را تامین کنم! زندگی ام تغییر کرده بود عادت کرده بودم به پول دلاری. روز چهارشنبه بود رییس ام گفت شادخت فردا شب مهمان زیاد داریم از خانه تان اجازه بگیر که شب دفتر میباشی گفتم درست است رییس صاحب! فردا شب ساعت 10 شب شد اما کسی نیامد پرسیدم رییس صاحب مهمان هاچرا نیامد؟ گفت: خودم مهمانت هستم! ترسیدم گفتم چی می گویی. رییس گفت بلی امشب تو مهمان من ومن مهمان تو هستم. من دختری بودم که تا به حال شب را جایی سپری نکرده بودم چیغ زدم که کمک کمک اما کسی نیامد رییس پیش آمد و دستمال را به دهانم گرفت! فردا صبح بیدار شدم که از حال بی حال هستم  دنیا برسرم خراب شد زندگی من تباه شده بود چیغ وفریاد زدم اما کسی به دادم نرسید رییس داخل اطاق آمد صبح بخیری برایم گفت و چهارصد دالر را پیش رویم انداخت و گفت این پول این ماه ات است سریع به اسما زنگ زدم مبایل اش خاموش بود،ناگهان گپ اسما به یادم آمد که مرا گفته بود از جوانی ات استفاده کن. او مرا بدون منظور صدا نکرده بود که بیا داخل موتر و من بی خبر ازینکه اسما مرا بخاطر یک شب بودن با این مرد تشویق کرد تا به این دفتر بیایم و صاحب وظیفه شوم!

حالا دیگر کار از کار گذشته بود خانواده ام به این پول دالری عادت کرده بودند و منم ناچار بودم هفته دوشب رادر دفتر بمانم تا خرچ پدرم و برادرم را پیدا کنم بلاخره روزی رئیسم از من خسته شد و گفت از وظیفه اخراج هستی سر از صبح دیگر اجازه نداری داخل دفتر بیایی و اگر میخواهی ماه صد دالر برایت میدهم به شرط این که مثل خودت یکی را برایم معرفی کنی.

از دفتر خارج شدم و با خود فکر کردم که زندگی من که خراب شده چرا زندگی یک نفر دیگر را خراب کنم و به این دفتر معرفی کنم.

از آن به بعد خودم به تنهایی خود شروع کردم به این کار بدون اینکه کسی بالایم شک کند و حتی پدرم هم خبر نداشت که حالا در آن دفتر کار نمی کنم.

من ناچار شدم تا روسپی شوم تا بتوانم ازین طریق پول پیدا کنم. یک شب یک جای شب دیگر جای دیگر و این بود داستان زندگی من! حالا برای تمام سوال هایت جواب پیدا کردی؟

شادختی ام داستانی بود که با غفلت و بی فکری خودم از دستم رفت.

با شنیدن حرف های شادخت بغض گلویم را گرفت و تعجب کردم که از اینکه انسان ها چقدر شیطان صفت شده که از فقر و بیچارگی کسی چنین استفاده می کنند.

داستان شادخت روایت همان مرد هایی است که روسپی شدن شاهدخت ها از سبب نامردی همان مرد ها است.

https://www.facebook.com/naveed.nala