تروریزم دولتی، عامل بحران امنیتی در کشور یا ناکارایی حکومت؟!

تروریزم دولتی، عامل بحران امنیتی در کشور یا ناکارایی حکومت؟!

محمد کسرا

تروریزم برای نخستین بار در روم، پیش از میلاد شناخته شد اما نه به مفهوم امروزی آن بلکه این واژه بیانگر وضعیتی بود که امپراتوری روم از سوی قوم کمبیری ها به وحشت و ترس تهدید گردید. با این حال، بین المللی شدن این واژه سیاسی که مفهوم امروزی آن را افاده می کند بر می گردد به سال ۱۹۷۰ میلادی. هدف ارائه تاریخچۀ تروریزم نیست بلکه خواستم تا مقدمه‌ی کوتاه برای تعریف مسأله مورد نظر خدمت شما ارائه شود. در واقع، تروریزم واژه‌ی است که بسیاری از اندیشمندان عرصۀ سیاست و روابط بین الملل برای آن هیچ گونه تعریفی قایل نیستند؛ اما در این میان هستند کسانی که با نظرداشت پیامد های منفی و بار معنایی آن، این واژه را به ترساندن و هراساندن جوامع برای تأمین منافع قدرت های منطقه‌ی و جهانی (حامیان تروریزم)، گروه های سیاسی و نهاد های ملی و بین المللی، تبیین و تعریف کرده اند. در این راستا بمب گذاری ها، هوا پیما ربایی، کشتار های دسته جمعی و گروهی و حملات انتحاری همه‌گی حرکت های تروریستی تلقی می‌شوند.

تعریف این واژه در یکی از منابع دست داشته چنین آمده است: «استفاده غیر قانونی و یا بهره‌گیری تهدید آمیز از نیرو (قدرت) یا خشونت فردی یا گروهی سازمان یافته علیه مردم و یا هم دارایی های آن ها به قصد ترساندن یا مجبور کردن جوامع و حکومت ها اغلب به دلایل ایدیولوژیک و یا هم سیاسی. بنابراین تروریزم عبارت است از تهدید به خشونت و یا استفاده از خشونت اغلب برضد شهروندان برای دستیابی به اهداف سیاسی برای ترساندن مخالفان یا ایجاد نا رضایتی عمومی». با نظرداشت این مسأله، اهداف تروریست ها کشتار هدف‌مند نیست بل ایجاد ترس و وحشت در میان جوامع برای تأمین خواست های شان است، تا احساسات تحریک شوند، از ارج و مرج به نفع خود سود ببرند و در نهایت مخالفان خود را مجبور به زانو زدن در برابر خواست های خود سازند. قربانیان دهشت افگنان را بیشتر بخشی از اکثریت خاموش یا مردم عام شکل می دهد که هدف ترساندن عموم مردم است؛ به بیان دیگر در هر رویداد تروریستی سه ضلع یا طرف درگیر هستند که شامل: الف) گروه تروریستی، ب) قربانیان و ث) اکثریت جامعه تا با هدف قراردادن گروهی یا اقلیتی از شهروندان، در میان اکثریت وحشت ایجاد شود که در این راستا هدف اصلی ترساندن و ارعاب برای جلب پشتیبانی و تابع ساختن آنها است.

تروریزم دولتی، عامل بحران امنیتی در کشور یا ناکارایی حکومت؟!

البته تروریزم گونه های مختلف دارد اما گونه‌ی خطرناک آن شکل دولتی یا دولت های حامی تروریزم است. این کشور ها هزینه های هنگفتی را صرف ایجاد پایگاه های تروریستی می کنند و حتی بخشی از بودجه های امنیتی و سیاسی شان را برای گروه های تروریستی که از سوی آنها پشتیبانی می شوند، تخصیص می دهند. بدبختانه تروریزم امروز بهترین ابزار برای تأمین منافع قدرت های منطقه‌ای و فراتر از آن شده است، حتی برای واحد های سیاسی که خود را بانی دموکراسی و قربانی تروریزم می پندارند، چنانچه بار ها برخی کشور های همسایه بر پشتیبانی از گروه های هراس افگن مانند داعش و طالبان متهم شده اند؛ همینگونه روسیه به گونه‌ی غیر مستقیم ازپشتیبانی طالبان در برابر رسانه های همگانی، اذعان کرده است. پاکستان نیز بار ها از سوی قربانیان تروریزم در منطقه یعنی افغانستان به دهشت افگن پروری متهم شده است.

در این نوشته فرض بر این است که پاکستان یکی از دولت های حامی تروریزم در منطقه پنداشته می‌شود، زیرا با سوء استفاده از اسلام سیاسی و قدرت نرم تبلیغاتی به وسیلۀ مفتی هایی در اختیار داشته‌ی خود، ‌گروه های گونه‌گون افراطی را در خود پرورانده است و با سرباز گیری از اکثریت خاموش و ناراضی، آنان را در برابر مخالفان خود به قدرت سخت و موثری تبدیل کرده و این روند کماکان ادامه دارد، اما پاکستان از حمایت دهشت افگنان در افغانستان  چه نفع می برد؟. از آغاز دولت موقت و حضور جامعۀ جهانی در افغانستان این کشور مخالفت هایش را به گونه‌ی علنی و روشن از طریق سازمان ها و گروه های مختلف حاکم در آن کشور به رخ دولت افغانستان کشیده است. چنانچه در نوشتۀ پیشین پیرامون خط دیورند، خواسته هایی این کشور از حکومت افغانستان مطرح گردید که حیاتی ترین آنها عبارت بودند از: ۱) خروج نیروهای خارجی و رهبری جنگ در افغانستان از سوی این کشور، ۲) پشتیبانی از حضور مخالفان حکومت افغانستان به شمول طالبان و گروه های دهشت افگن زیر حمایت پاکستان در نظام سیاسی کشور و ۳) دست باز در سیاست گذاری های خارجی به ویژه جلوگیری از نفوذ هند در افغانستان. اما کابل به تمام این خواسته ها پاسخ رد داده است. از این رو پاکستان با تغییراستراتیژی سیاست خارجی در برابر  کشور، بارها در مجالس سیاسی و با استفاده از مفتی هایی که در اختیار دارد، طالبان و بسیاری از گروه هایی تروریستی زیر سیطرۀ خود را، علیه حکومت افغانستان و قوت های جامعۀ جهانی مستقر در کشور تحریک نموده و با فتوا هایی غیر مجاز جهاد را در افغانستان فرض دانسته است، موردی که در زمان حکومت داکتر نجیب به پشتیبانی از مجاهدین از سوی آن ها صادر می‌شد.

تروریزم دولتی، عامل بحران امنیتی در کشور یا ناکارایی حکومت؟!

گزارش های وجود دارند که مولانا فضل‌الرحمن رهبر جمعیت علمای پاکستان و حافظ سعید رهبر لشکر طیبه که هرازگاهی طالبان مدارس زیر سیطره‌ی شان را برای جهاد به افغانستان می فرستند؛ در ماه های پسین و با گرم شدن هوا و تعطیلی اجباری، طالبان چنین مدارس را با زندانیانی که از بند حکومت کابل رها می شوند باهم بسیج ساخته اند، تا برای جهاد و خودکفانی به ولایت های مختلف افغانستان سفر کنند. چنانچه مردم کشور پس از رهایی کم و بیش ۵ هزار زندانی این گروه، شاهد حملات تروریستی در نقاط مختلف کشور هستند، که از تأسیسات نظامی گرفته تا ملکی و حتی از زنان و کودکان، قربانی می‌گیرد.

با این وجود، اگر چرایی این مورد را از یک زاویه دیگر نگاه کنیم، ممکن بسیاری به پاکستان حق بدهند، چنانچه این کشور در موقعیت قرار گرفته که همواره از سوی دو همسایه و رقیبان دیرینه‌اش هند و افغانستان همواره مورد تهدید بوده است. سیاست های ناکارآمد، تحریک آمیز و واکنشی ما از یک سو برای اسلام آباد انگیزه بخش بوده، تا بی ثباتی افغانستان را در ثبات خود ببیند و از سوی هم بنابر ضعف های سیاسی و استخباراتی کابل و چند پارچه‌گی های قومی، مذهبی، زبانی و نارضایتی های برخی از اقلیت ها از اکثریت خاموش سربازگیری نموده و فراتر از آن به باور بسیاری توانسته مهره های نفوذی در کابینه‌ی حکومت افغانستان برای خودش جمع و جور کند، تا در تصمیم گیری ها سهم فعال داشته باشد و به نفع خودش از آن، بهره برداری کند. حمله های دهشت افگنانه‌ی پسین در امن ترین نقاط مختلف کشور که دها هموطن ما را شهید و صدها تن دیگر را زخمی ساخته است، به صراحت نشان می دهد که چنین حمله های بدون تبانی مهره های کشفی و استخباراتی خیلی دشوار و حتی به دور از امکان خواهد بود.

ممکن پرسشی در این مورد مطرح شود که چرا یک قدرت منطقه‌یی و در عین حال اتمی (پاکستان)، برای تحقق خواسته های اش از ابزار های دیگر ارعاب و فشار علیه حکومت و مردم افغانستان استفاده نمی کند؟ به نظر من پاسخ روشن است، این کشور با وجود ویژه‌گی های برتری که نسبت به حکومت افغانستان دارد‍ با این حال، توان مقابله‌ی رو در رو با مردم سلحشور این سرزمین را در شرایط کنونی ندارد، درگیری های مرزی میان نیرو های امنیتی دو کشور که هراز گاهی اتفاق می‌افتد، دال بر این مدعا است که پس از اقدام نظامی حکومت و مردم افغانستان فروکش می کند. از سوی هم، پاکستانی ها خیلی زرنگ هستند و همواره خود را به جهانیان طوری جلوه داده اند که این کشور نیز قربانی تروریزم است و در پرنسیب بار ها از حضور جامعۀ جهانی در افغانستان و آوردن صلح در کشور پشتیبانی کرده است. وزارت خارجه‌ی پاکستان پس از هر رویداد خونین در افغانستان آن را تقبیح کرده و خود را در غم مردم کشور شریک می داند؛ چنانچه حکومت افغانستان هراز گاهی اعلام کرده است که چنین حمله ها از آن سوی مرز به وسیلۀ گروه های مخالف حکومت به ویژه در تبانی با گروه حقانی طراحی می شوند، موردی که همواره از سوی پاکستان رد شده و در عوض اسلام آباد، پاکستان را قربانی تروریزم می خواند. اگر فراتر از آن برویم پیوند پاکستان با گروه های دهشت افگن اجتناب ناپذیر خواهد شد، چنانچه در ماه های پسین دیدار هایی پیهم شامحمود قریشی وزیر خارجۀ پاکستان با سران طالبان در پیوند به گفتگوی میان افغانان، در واقع بازگو کنندۀ نفوذ پاکستان بر این گروه تلقی می‌شود.

همکاری پاکستان با تروریزم

حالا پرسش بنیادی این است که در چنین حالتی چه باید کرد، تا وضعیت تغییر کند و هرازگاهی دهشت افگنی از اکثریت خاموش قربانی نگیرد، به نظر من دو راه وجود دارد، نخست اینکه حکومت افغانستان باید به خواسته های پاکستان لبیک بگویید و نگذارد بیشتر از این مردم بی گناه ما ناحق و غیر موجه قربانی دهشت و ترور شوند. زیرا ما از لحاظ سیاسی و استخباراتی در برابر سیاسون پاکستانی و در مذاکرات نتوانسته‌ایم بازی را از آن ها ببریم و از سوی هم تا اکنون نتوانسته‌ایم جامعه جهانی و اجماع منطقه‌ی را قانع سازیم، تا این کشور به دلیل پشتیبانی از گروه های تروریستی به انزوا برود. کنار آمدن با پاکستان حداقل می تواند تا اندازۀ خشونت ها را کاهش دهد، در عوض غرور افغان های عزت مند ذلیل و زیرپا خواهد شد، چنانچه همه شاهد خوار شدن افغانستان در رژیم های گذشته بوده اند.

گزینه‌ی دوم به باور من کنش مشابه در برابر قلدری های پاکستان خواهد بود، البته اتخاذ سیاست های بی طرفی زمانی کار ساز است که طرف نیز هیچ گونه انگیزه‌ی برای حذف طرف مقابل نداشته باشد، اما بسیاری معتقد اند که وضعیت کنونی چنین ویژه‌گی ندارد، اظهارات مقام های پاکستانی در رسانه های آن کشور مبنی بر حذف حکومت کابل در این مورد خیلی صراحت دارد. در غیرآن سکوت در برابر چنین قلدری ها، برداشت مردم افغانستان این خواهد بود که حکومت خود یکی از ضلع های سه ضلع درگیر در حمله های مثلثی تروریزم تلقی شود که وضعیت کنونی را به نفع خود می داند. البته در بالا به این مورد اذعان کردم که پاکستان در مقایسه با افغانستان از ثبات نسبی بیشتری برخوردار بوده، اما نباید فراموش کنیم که صفحه های تاریخ پاکستان، بر شکنند بودن رژیم هایی این کشور از ۱۹۴۷ میلادی تا اکنون مهر تأیید می گذارد. از همین رو تصمیم گیرنده‌گان سیاسی کشور می توانند با استفاده از این خلا ها و حرکت های کنشی در مذاکرات رو در رو پاکستان را متقاعد سازند که بی ثباتی افغانستان به نفع آن کشور نیست و کابل توانایی آن را دارد تا پاسخ مشابه به اسلام آباد بدهد.

مهم تر اینکه، حکومت افغانستان در تعاملات داخلی برای بسیج ساختن مردم از اتخاذ سیاست های واقع‌گرایی و حذف دیگران دست بردار شود و در پیوند به همچو قضایا بجای تظاهر و نصیحت های پدر سالارانه، وارد عمل شود و در تبانی و همگام با مردم بحران را مهار کند. من باور دارم که رویکرد کنونی حکومت برای مدیریت وضعیتی فعلی، مانند موریانه ریشه های مردمی دولت را می خشکاند و این روش به شدت بحران زا خواهد بود، چنانکه مردم شاهد عدم مدیریت بحران امنیتی از سوی، حکومت هستند.

سران حکومت باید با اتخاذ سیاست های کثرت‌گرایانه درعمل ثابت کنند که مربوط به همه اقوام کشور استند نه از یک قوم خاص، تا بحران بی اعتمادی میان حکومت و مردم نیز از میان برداشته شود، زیرا بنابر ضعف مدیریت کابل، بی اعتمادی نیز بر شدت بحران کنونی کمک کرده است؛ بنابراین گرداننده‌گان سیاسی به ویژه رییس جمهور برای بسیج ساختن مردم از شعار ها و برنامه های عوام فریبانه دست بردار شود و نگذارد ملت افغان بیشتر از این به پارچه ها و توده های کوچک مبدل شوند. برگزاری لویه جرگه برای رایزنی و مشوره آزاد سازی زندانیان طالب که هیچ گونه پیامد مثبتی برای صلح ندارد یکی از برنامه هایی تلقی می شوند که هر از گاهی برای مشروع جلوه دادن تصمیم های سیاسی و عوام فریبانه از سوی حکومت در مقاطع مختلف برگزار شده است. از دید من رییس جمهور می تواند با اتخاذ سیاست های واقع بینانه که حضور همه اقوام در آن تضمین شده باشد، نه با سوء استفاده از چند دلال پول گیر، تلاش خود را در راستای آوردن ثبات سیاسی ادامه دهد و تمام اقشار را علیه دشمنان افغانستان در یک صف واحد بسیج سازد. در ۴۰ سال پسین همه شاهد سرنگونی رژیم های اند که ریشۀ مردمی نداشته‌اند هرچند با سردادن شعار های آزادی خواهی و یا هم اسلام گرایانه، داعیه ملت خواهی را به سینه ‌می زده اند، از نظام های تک حزبی خلق و پرچم گرفته تا حکومت مجاهدین و یا هم امارت اسلامی طالبان.

با نظرداشت موارد تبیین شدۀ بالا از برایند مبحث یاد شده چنین نتیجه می گیریم که هر دو مورد، دولت های حامی تروریزم و ضعف حکومت از عوامل اصلی بحران امنیتی در کشور تلقی می شوند. در ستر های این مبحث شاهد آن بودیم که حکومت پاکستان به گونۀ علنی و پنهانی برای تأمین منافع خود از گروه های هراس افگن بهره برداری سیاسی می کند و جنگ در افغانستان را شدت بیشتر می بخشد، در واقع این مورد سبب افزایش خشونت ها، بی ثباتی و بد امنی در کشور شده است. از جانب هم ضعف های حکومت در زمینۀ مدیریت وضعیت امنیتی کنونی مانند آفتاب روشن شد که زمینه را برای جنگ نیابتی چنین واحد های سیاسی بستر سازی می کند. از این رو به باور من در پهلوی دها مورد فرعی دو مورد خارجی و داخلی بالا می تواند از تهدید های اصلی امنیت ملی کشور نیز تلقی گردد که در واقع سبب بحران امنیتی در کشور شده است.